من وتنهایی و یادت
در این کنج اتاقک مانده ایم تنها
تمام روز.با یادت.تک وتنها
خیابان متر می کردم.
به وقت خواب
شباهنگام
یادت.همه خوابم را ربود.
خاطراتت تن بی روح مرا با خود برد.
همچنان منتظرم.
دیگر اما نه تماسی.نه پیامی .
به من غمزده خاک نشین می کردی.
آخر هفته برایم شده بود یک امید
بابت دیدن یک لحظه گل یاس سپید
چو ببینم گل زیبارخ ماهی صفتم دست و پا رو نشناسم ز هم ای همسفرم
همه اغیار بکوشند به افشاشدن راز دلم
دلم اما به همه کوشش خود
عاشق شدنش را به خودم. کتمان کرد.


